سیزدهم تیر 1387
پرواز...
امروز دوباره پنجشنبه است. پنجشنبه با ابر و باران. از دیروز تا امروز چه ها که نگذشته . می دونم که می توانم بپرم اما بالهام انگار گم شده. وقتی کسی هم که فکر می کنی با تو همسفر پریدن است می گوید که حسش نسبت به پرواز کم شده یه کم سرخورده می شی. دلم گرفته. می خواهم به خوابی عمیق فرو برم. دوست ندارم کسی برام سر تایید تکون بده یا بگه هییییییی میدونم چی می گی چون نمی دونه که اگه می دونست پریده بود و الان اینجا نبود
یاد جاناتان افتادم مرغ دریایی عاشق.... دیگه چی باید گفت. سر این چند راه حیرت چه جوری باید به پرواز فکر کرد؟

