من الان که دارم می نویسم دو سالگی روزنامه نگاری ام است. به طور جدی...
آرزویی که خیلی زیبا برای من تعبیر شد....
باید از خیلی ها تشکر کنم. از یوسف سیف زاد - سید علی کاشفی - محمد حسین بدری - حمید رضا داداشی- حمید باباوند - بهروز رضایی - رسالت بوذری - و همه کسانی که کمک کردند پله پله برسم به اول راه....
ما در این بازی همه بازی گریم
آینه دار غم یکدیگریم
نقش های قصه را جان می دهیم....
پی نوشت: تا حالا شده به شب آفتابی فکر کنید؟
حالا که رفته ای
کنارش می نشینم
گریه نمی کند
دستش را می گیرم
گریه نمی کند
به پایش می افتم
گریه نمی کند
نکند اتفاقی افتاده است
که شعر گریه نمی کند
۲۱
حالا که رفته ای
بهانه ی خوبی است
"شب
سکوت
کویر"
فقط صدای این هق هق را
کم کنید
۲۵
حالا که رفته ای
دوباره زنگ می زنم
شماره همان شماره است
گوشی را برمی دارند
گوشی را می گذارم
۳۲
حالا که رفته ای
تعجب می کنم
چرا کفش هایت را نپوشیده ای!؟
۴۳
حالا که رفته ای
هر صبح
گونه های هردو اتاق
تاریک است
تاریک از شبی که نرفته است
۷۹
حالا که رفته ای
بهانه ی خوبی است
صدایش را می گویم
"ای چراغ هر بهانه"
گنجشک هارا می گویم
۱۰۵
حالا که رفته ای
هیچ راهی
مرا به جایی نمی برد
در حافظه ام می چرخم
همه کلیدهارا گم کرده ام
۱۰۸
حالا که رفته ای
پرده ها را می کشد
بی حوصله ی هیچکس
به گوشه ای می رود
سر بر زانو می گذاردو
فکر می کند
به روزی که نخواهد آمد
۱۱۹
حالا که رفته ای
می گویند در میان همه دفترهایت
نه پروانه ای خشکیده است
نه گلی
نه گلبرگی
می گویند در میان همه ی دفتر هایت
کودکی است که با پروانه ها
به سراغ ماه می رود
۱۲۲
حالا که رفته ای
بی هوا و بی حوصله
سر به بیابان می گذارم
در دوراهی امامزاده داود و سنگان
توقف می کنم
تکه ای از ماه در دامنم می افتد
۱۲۵
حالا که رفته ای
سرت را بر شانه ام بگذار
چشمانت را ببند
اگر در کناره ی کارون
شاعری را دیدی
که در جستجوی هفده سالگیش بود
بیدارم کن!
رو آسمونا بنویس
شوق پریدن دیگه نیست
تو چشما قاصدکا
شوق رسیدن دیگه نیست
حادثه هق هق تو حیف که ناتموم بشه
طلوع بی وقفه تو حیفه که ناتموم بشه
تو ای همیشه همسفر
دوباره بچگی نکن
با این شکسته بال و پر دیگه غریبگی نکن...
پی نوشت۱- دیروز اصلا یه جور دیگه بود انگار یکی هی سقلمه می زد که داری یه اشتباهی می کنی
پی نوشت ۲- اصلا نباید به طالع بینی اعتقاد داشت
پی نوشت ۳- باب دیلن و ترانه knockingon heavens door فوق العاده است
ما همه در تردید به سر می بریم. در صفر شاید هم زیر سفر. هر روز به هزار جا خودمان را می چسبانیم. به هزار در می زنیم . هزار سوال و هزاران نشنیدن. انبوه پاسخ های سوال
هزار عمل انجام نشده و هزار آرزوی بعید. هزار شعر نگفته...و جای ما کجاست بین این هزاران؟بالا و پاییین رفتن تدریجی بین نبودن و نیستن...
دیروز ساعت ۹شب میدان هفت تیر خروجی مترو - خسته از یک روز دیگر داشتم می آمدم بالا در پاگرد بالایی راه پله ها پسرکی ۸-۹ ساله نشسته بود با خواهرش که او هم ۶-۷ ساله به نظر می رسید. پسرک از بالای آرنج دو دستش قطع بود. ولی می خندید و خواهرش در آغوشش فال حافظ می فروختند و به ما وعده طالع یک روز تمام شده را می دادند. دروغ نگویم وزن هم می کرد که مثلا ما ببینیم امروز چه قدر کالری سوزانده ایم....از کنار هم رد می شویم او آرزو می فروشد و من خریدار نیستم
پی نوشت: دیشب نمی دونم چرا همه اش یاد بابک بیات باهام بود و ترانه با کوچه آواز رفتن نیست....
استاد آرانی را می شناسم از نزدیک با ایشان برخورد داشته ام همان موقع که راجع به آموزش و ژرورش می گفت این کندهخیلی وقته دودی ازش بلند نمی شه و امروز دیدم در جایی یک مقاله نوشه اند راجع به نادر عزیز. نقلش خالی از لطف نیست.....
ديروز نادر ابراهيمي به خاک سپرده شد، چه غريبانه! براي او تفاوت نميکرد زيرا که دين خودش را به اين آب و خاک ادا کرد و خوب هم ادا کرد! او غريبانه نرفت، اين حوزه فرهنگي معاصر بود که نشان داد که چقدر نسبت به سرمايههاي خودش بي مهر است.
من نه نوشتههاي نادر را ميپسنديدم و نه خلق و خويش را، که احتمالا او نيز چنين بود. اين احساسي بود که حتي وقتي با نگاه مبهوتش مرا مينگريست، منتقل ميکرد. يک اماي بزرگ اينجا وجود دارد، در هر يک ميليون نفر شايد هزار مانند من پديد آيند و شايد امثال نادر ابراهيمي، واقعا نادر باشند که هستند.
نادر ابراهيمي ميخواست باشد و بود، بدون آن که وامدار جايي، کسي، دستگاهي و قدرتي باشد. به جز در مورد همسرش، نميتوان او را مديحه گو و يا مديحه سراي کسي دانست و يا ديد. باور دارم که وقتي چيزي نوشت با اعتقاد و باورش نوشت، عاشقانه نوشت.
و آرام... در دورهاي که رونق داستانهاي جاسوسي، پليسي بود، در دوراني که عاشقانههاي پر از شدت و عطش، بازار گرمي داشت و نادر نيز ميتوانست از بازار پاورقيها و داستانهاي دنباله دار نشريات طرفي بجويد، که نکرد، او آرام و آرام و آرام عاشقانههايي پاک، لطيف و پر معنا نوشت که نه بلکه سرود... او حتي در مبارزه با کژ انديشيها هم نه اهل هياهو بود و نه اهل جنجال، که با همان آرامي عاشقانه هايش، به سراغ درخت مقدس ميرود.
تو بايد سي چهل سال پشه باشي و بفهمي، در زماني که هويت محلي و منطقهاي در فيلم فارسي در لهجه و تکرار داستانهاي شهري و تهراني رج ميخورد، به يک باره از هويت و فرهنگ حرف زدن چه کار عظيمي ميتوانست باشد که " آتش بدون دود " فيلمي ناب در اين زمينه بود_که اگر چه مورد کم مهري کوتاه قامتاني مانند من است و هست _، اما عاشقانه، ستيز گونه از نوع عاشقانههاي آرام نادر ابراهيمي بود که با خاص و عام ارتباط برقرار کرد، حرف نادر سراپا هويت بود.
کارهاي نادر ابراهيمي سرشار از هويت بود. «سفرهاي دور و دراز» را گردش دو کودک پنداشتن، حرفي نو در روشهاي آموزش زدن، را کار نادر ابراهيمي نميبينم، فراتر از اين حرفها، او در پي هويت سازي است. دو کودک، در پي اکتشاف درون و بيرون خود و کشورشان هستند. نه درون و بيرون فضايي ديگر!
نادر ابراهيمي، از رملهاي کوير، جنگلهاي حاشيه خزر تا قله علم کوه، و تا پايهگذاري موسسهاي براي شناسايي هويت ايران زمين ـ آنچه که ميتواند به جوان و پير هويت بخشد ـ چه سفرها ميکند و او خود را مييابد يا نه، نميدانم، اما ميدانم که دلي آرام و قلبي مطمئن مييابد. اين را من نميگويم، نوشته هايش ميگويد!... تو بايد عاشقي آرام باشي که زمينهساز و پايهگذار شوي و از اين که حمايت نشوي، نرنجي!؟
من نميگويم که پاسداشت براي نادر ابراهيمي گرفته شود که نيازي ندارد و همانطور که نداشت، گمان دارم که او پاداش هايش را در درونش ميجست، ميدانيم که در دورههايي فعال سياسي بود، اما بازهم عاشقانه و آرام... او حتي در سياست بازي هايش هم چنين بود، گمان دارم که در جستجوي هورا کشان پاي کرسي (تريبون)ها نبود. اين بعدي از نادر ابراهيمي است که هنوز ناشناخته است، آري ميتوان در سياست هم، عاشقانه بود و آرام!
نادر ابراهيمي را بايد به عنوان يکي از کساني که توسط رمان و داستان، هويت را پيگيري ميکرد، باور کنيم. داستانهاي او چه براي کودکان و چه براي بزرگسالان، بر محور هويت هستند. ترديدي در ارزشهاي والاي کارهاي «دانشور»، «آل احمد»، «باستاني پاريزي»، «دولت آبادي»، «محمود» و... نيست، تمايز نادر ابراهيمي در تلفيق عاشقانهها، اعتراضهايي آرام با محور هويت است.
دير زماني است که اين درد وجودم را ميخورد و مرگ نادر ابراهيمي موجب شد تا سر باز کند. مگر نه اين که امروز با برخي از جوانانمان مشکلي داريم با نام تهاجم فرهنگي!؟
يک ايراني که کمترين چيزي که در مورد او ميتوان گفت، اين است که به ايران متعهد بود، درگذشت، در قطعه هنرمندان، بوستاني امثال او ديدم که به گورستان سپرده شده بودند که هر کدام ميتوانند منشا هويتي باشند، آن هم در اين وانفساي گم گشتگي فرهنگي نه تهاجم فرهنگي!؟
ده پانزده شبي، را ميهمان جام فوتبال ملتهاي اروپايي هستيم! شبي حداقل چهار ساعت! راستي آيا اتريش با آلمان تباني خواهد کرد؟ آن ساق پايي که با لگد ضربه خورد! چند ميليون يورو ميارزد؟ راستي شجره نامه فلاني را متوجه شدي!... راستي بايد نظر کارشناسان را هم گوش کرد... چه ميکنه اين... با هويت ما!؟
نادر ابراهيمي عاشقانه و آرام به خاک سپرده شد، اما حالا شايد کلام ابتدايي من که نادر ابراهيمي چه غريبانه! معناي بيشتري بيابد، به نظر شما بازي تيم قطعه هنرمندان و جام فوتبال چند چند تمام ميشود؟
نادر ابراهيمي يک هويت است. همين!
ای خوش آن روز که پرواز کنم تا ملکوت
به هوای سر کویش پر و بالی بزنم
.....................................................عیب نداره گاهی از این حرفها هم بزنیم. بگزار هر کی هر چی می خواهد بگوید ولی خیلی قشنگه این بیت. یعنی از یه اعتقاد عجیب سر چشمه می گیره از یه عشق
اگر این روزها کسی عاشق باشه(نه لاف عشق)با همین یه بیت دائم می تونه بخنده ...کی گفته عشق همه اش گریه است؟
یه روز خوب چه روزی است؟
یه روز که از خونه میای بیرون هزار تا هم فکر تو سرت است ولی هر چی می گذره و بیشتر به فکر میری میبینی که خیلی چیزها کارش رو هواست...
اصلا تو بیجا کردی که فکر کردی؟نباید به هیچ چیزی نگاه کنی....
عمر می گذره و من تنها فکر می کنم امروزی که دیگه نمی آید آیا مانندی هم خواهد داشت؟
شب از من و سکوت پروانه ها خالی است...
برای نادر ابراهیمی عزیز...
با من بیکس تنها شده یارا تو بمان
همه رفتند از این خانه خدایا تو بمان
من بی برگ خزان دیده دگر رفتنی ام
تو همه بار و بری تازه بهارا تو بمان
داغ و درد است همه نقش و نگار دل من
بنگر این نقش به خون شسته نگارا تو بمان
زین بیابان گذری نیست سواران را لیک
دل ما خوش به فریبی است غبارا تو بمان
هر دم از حلقه عشاق پریشانی رفت
به سر زلف بتان سلسله دارا تو بمان
شهریارا تو بمان بر سر این خیل یتیم
پدرا یارا اندوهگسارا تو بمان
سایه در پای تو چون موج چه خوش زار گریست
که سر سبز تو خوش باد کنارا تو بمان
ه.الف سایه

و اوست مادر همه زمین و ما همگی فرزندان خاک...
آقا بلیط.....
ندارم....جوان می گوید
برو بخر خوب تا راه نیا فتاده ایم....
پول ندارم............
راننده پوز خندی می زند و به سراغ بقیه
پیرمرد سرش را از روی عصایش ککه او را خوابانده بلند می کند. نچ نچ نچ خجالت م نمی کشند فقط هی آدامس بجوند و لا الله ال الله.....
راننده دوباره بر می گردد
بلیط....
من هیچی پول ندارم
و چشمانش همچنان پشت عینک دودی است
برو به رییس خط بگو ... برو پاییین.....
پیرمرد عرق کرده ناگهان مشتش را گره می کند و گونه جوان را نشانه می رود
تو که بلیط نداری غلط می کنی سوار میشی....نمی گی مردم تو آفتاب نشسته اند...
همهمه ای به پا می شود....
به تو چه مرد گنده....
خوب حتما نداره....
خجالت هم نمی کشند....
آقای راننده بیا این هم بلیط....
برو صلوات بفرست...
حالا همه نشسته اند
جوان هنوز عینک دودی اش را از چشمش بر نداشته است
وقتی تو شب گم می شدم
ستاره شب شکن نبود
میون این شب زده ها
کسی به فکر من نبود
وقتی تو شب گم می شدم
همخونه خواب گل می دید
همسایه از خوشه خود
سبد سبد خنده می چید
آواز خون کوچه ها
شعراش رو از یاد برده بود
چراغ ها خوابیده بودند
شعله اش رو باد برده بود...
دلم
به تنگی سوراخ یک سوزن است
آن قدر تنگ
که نخ هیچ عشقی از آن رد نمی شود
دل تو بزرگ است
آن قدر بزرگ
که تمام پرستوها
تمام شاهین ها
و تمام بادبادکهای دنیا
در آسمانش اوج می گیرند
و زیبا می شوند
مگر کسی که دلش آسمان است
دلتنگ هم می شود...
«ریحانه محمد نژاد»
گاهی با وجود هم دلی خیلی از دوستان دیگه نیازی به روده درازی خودم نمی بینم. خیلی وقتها دیگه فلسفه ای تو گفتن نیست ....وقتی کلامی از دلی بر می آید که هم دل توست...
ای آفتاب حسن مددی گم شده ساحلم
بر باد رفت کشتی و گم گشته ساحلم
کشتی شکست و سلسله بادبان گسست
برباد رفت هستی و سوخت حاصلم
زان پیش تر که این همه ناپاک بینی ام
ای کاش عشق پاک تو می گشت قاتلم
آنجا که عقل می طلبد کار عاشقم
آنجا که عشق می طلبد یار عاقلم
«...»


