تبليغاتX
شبـــــی بـــا خــورشیــد
سی ام اردیبهشت 1387
گاهی وقت ها هست که آدم می مونه چی بگه...

یعنی باید بگه اما نمی دونه چه جوری؟

نوشته شده توسط حمید نورشمسی | |
بیست و نهم اردیبهشت 1387
مادر زمین...

فاطمه(س) مادر همه زمین است " از همیشه تا ابد" در این ایام است که او بی تابیش را تاب ماندن نماند و به سوی بهترینش " بهترین مخلوقات خدا رهسپار شد.

مرحوم  سید حسن حسینی رو من به حق فرزند زهرای اطهر می دانم . فرزندی را که به حق می گویم که حق فرزندی اش را ادا کرده و در انتظار دست مهربان و روی گشاده مادرش بوده.

قطعه زیر از مجموعه شرابه های روسری مادرم که  او تمامی آن را  خطاب به مادرش ( وبه نظر من خطاب به حضرت زهرا(س)) سروده انتخاب کرده ام...

یک عمر

گل های دامنش را

با پاک ترین  زبان های زمینی

سروده ام

و واژه های شکوهمند

صیقل خورده تبسم سرشارش بود

شاعرانگی ام

ریشه در شرابه های روسری بشکوهش داشت

و قامتم

از سرهایی که انگشت او معنی کرده بود

می مکید!

تکه تکه اما تاریخی

جا پای بی صدایش را بوسیده بودم

و سجده ام

بی اختیار

می چرخید به سمت قبله لبخندهای بی نشانش

شبی مادرم برخاست

و آسمان به سجده فرو افتاد

پیش آمد

و با گوشه دامان اثیری اش

کنار گونه تکیده ام

قطره اشکی را برگرفت

و اقیانوس بی سابقه ای

صدایم را صیقل داد

و بهشت

برای نخستین بار

دوزخ تنهاییم را بلعید! 

نوشته شده توسط حمید نورشمسی | |
بیست و هفتم اردیبهشت 1387
حکایت این روزهای ما آدمها...

عجب انسانهای نا آدمیزادی شدیم ما؟ تقویم را آخرین بار کی دیدیم؟ هیچ چیز ما رو به یه تکان کوچک وا نمی داره؟

این اشعار شاعر گرامی علیرضا قزوه خوب به ما داره می گه که چی شدیم....

 

این روزها اسفندیار تبلیغ لنز می کند و

دهقان توس

به برگه های جریمه نگاه می کند و

محمود غزنوی با بنزی سیاه می گذرد

از چراغ قرمز

اگر دماوندی که قصه از آن آغاز شد

همین دماوند است

پس رستم کجاست؟

گرد آفرید کو؟

من که در این خیابان ها

جز سودابه هیچ نمی بینم

- آقا لطفا فندکتان...

می خواهم پر سیمرغ را

آتش بزنم

 

نوشته شده توسط حمید نورشمسی | |
بیست و چهارم اردیبهشت 1387
تهران
شهر ما هم از آن جاهای عجیب است من دلم می خواهد هر وقت که در آن راه می روم به همه آن به تک تک مردمانش فقط نگاه کنم. شهر ما این روزها خیلی عصبی شده. خیلی بوق می زند خیلی بی حوصله است نمی دانم شاید هم زیادی نازک نارنجی شده است. تهران برای من یاد آور خاطره های خوبی نیست الان که فکر می کنم جایی را یادم نمی اد که تا حالا بهش حس تعلق خاصی داشته دباشم وتهران که هر روز با من غریبه تر از دیروز... در تهران فقط دلم می خواهد راه برم . فکر می کنم در این پیر دود الود تنها این یک مورد است که می تواند برای من کمی آرامش بخش باشد. می دانم که جاها یدوست داشتنی زیاد دارد ولی دست یافتنی اش را دیگر نمی دانم........ شهر برای من یک جور هویت است . وصله ای که سالها مرا به خودش می چسباند هویتش را به من قالب می کند. راستی من تا حالا فکر نکرده بودمکه به شهرم وصله ای شوم جور . شهر ما را با خود برده است ما در فضای آن محاط شده ایم ما همان شهریم و او جز ما نیست پس اصلاح می کنم این روزها چقدر ما ناراحت و زود رنجیم فقط دلمان می خواهد در خودمان راه برویم....خیلی بوق میزنیم خیلی هم بی حوصله ایم شاید هم زیادی نازک نارنجی....
نوشته شده توسط حمید نورشمسی | |
بیست و دوم اردیبهشت 1387
از بودن و سرودن
چقدر این روزها سخته نوشتن . یعنی از بودن و سرودن چقدر سخته نوشتن. یه شعر از فریدون مشیری چند وقت بود ورد زبونم شده بود....من اینجا ریشه در خاکم/من اینجا عاشق این خاک از آلودگی ها پاکم/.... این حرفها حد اقل برای من که دروغ نیست حتی می گم بهش معتقدم اما پس یه اشکالی هست دیگه؟ فکر کنم اشکال ماییم. ما خیلی من شده ایم یعنی جماعت تنبل به شدت غرغرو و البته سر به زیر ما خیلی وقته ما رو گم کردهایم. دقت کنیم حتی تو نوشته هامون هم جز خودمون کسی دخیل نیست. جدا چرا....جواب که نمی دونم ولی بیاندیشیم جرا فقط من پس ما کجاییم؟او کجاست؟
نوشته شده توسط حمید نورشمسی | |
پنجم اردیبهشت 1387
آخر هفته ها...

آخر هفته ها برای من روز های خاصی است. یه جورهایی ازش خوشم می آمده چون همیشه یاد آور عزیز ترین کسانم بوده است. این آخر هفته دارم می رم کرمان دنبال یک سری کارهای اداری و این سروده زیبا را تقدیم می کنم به بهترینم «م.ا» که این هفته یادش همیشه سرشار بود. و به دل دریایی شده اینروزهای دوستم مهدی ایلخانی...

 

دریای شورانگیز چشمانت چه زیباست

آنجا که باید دل به دریا زد  همین جاست

                           در من طلوع آبی آن چشم آبی روشن

                           یاد آور صبح خیال انگیز دریاست

پر کرده باغی از ستاره در نگاهت

آنک چرا آنی که در چشم تو برپاست

بیهوده می کوشی که راز عاشقی را از من بپوشانی

که در چشم تو پیداست

                ما هر دوان خاموش خاموشیم

اما چشمان ما را در خموشی

گفتگو هاست...

                                                   «حسین منزوی»

نوشته شده توسط حمید نورشمسی | |
سوم اردیبهشت 1387
هفته عاشقی...
این یک ترانه است از افشین میر معزی که تازه به دستم رسید. نمی دونم چی باعث می شه آدم این جوری چرندیات و سر هم کنه. خیلی باید حالت بغرنج بشه که مصداق این باشی ولی بد نمی خوندش روزبه نعمت الهی. درج این ترانه را در اینجا بذارین به حساب دیوونه بازی های یه روزنامه نگار

 

شنبه رو خیلی دوست دارم/چون تو به من امید می دی

نوشته هامو می گیری/جاش کاغذ سفید میدی

شعرامو از بر می خونی برای هر کی عاشقه

شروع یک قصیده رو به قلب من نوید میدی

من عاشق یک شنبه هام/چون با تو تنها می مونم

ترانه های خوبمو تو خلوت تو می خونم

بهت می گم که قلب من فقط واسه تو می زنه

یک کمی اغراق می کنم/اینو خودم خوب می دونم

دوشنبه ها رو دوسن دارم/چون روز دیوونگیه

عقلو با دست پس می زنم/این هم یه جور زندگیه

عاشق اون میشم که خوب دیوونه بازی بلده

بردنو هیچ دوست نداره/عاشق بازندگیه

سه شنبه ها رو دوست دارم/چون عشقمو پس نمیدی

اون قلب پر محبتو / دیگه به هیچ کس نمیدی

دستمو تو دست می گیری/برام لالایی میخونی

غصه هاتو به حس من/تا جایی که هست نمیدی

چهارشنبه ها رو دوست دارم/چون تو به من زنگ میزنی

به تیرگی های دلم /آبی کم رنگ میزنی

با اون صدای مهربون اول به من سلام میدی

به شیشه های فاصله یکی یکی سنگ میزنی

پنجشنبه ها رو دوست /چون دیگه غمگین نمیشی

دلواپس رهایی از حرفهای سنگین نمیشی

یک شاخه گل برات بسه تا بدونی دوست دارم

دربه در و خراب اون گلهای رنگین نمی شی

جمعه دیگه نهایته/باید که عشقو بردارم

بعد یه هفته عاشقی عشقو تو دستش بذارم

بهش بگم اون روزا را با این یکی جمع بکنه

بعدش خودش میفهمه که هفت روزه که دوستش دارم

نوشته شده توسط حمید نورشمسی | |
دوم اردیبهشت 1387
روزهای اردیبهشتی...

این یادداشت را به بهانه این متن زیبای سرکار خانم حدادی نوشتم

ما ایرانیها کلا یک حس نوستالژیکی به اردیبهشت داریم. یه جورایی همه ما با دیدن اون رویایی می شویم و کلی خیال و ای کاش ما اگر می خواست که باشد دوست داشتیم در این ماه باشد.

از سعدی شیرین سخن که استاد مسلم نثر و نظم کلاسیک فارسی است و یکی از ایرانی هایی که هنرش را برای خوش و ما می خواست و نه برای صلت و غیره....تا سهراب سپهری زیبا که جانمازهای همه را مثل یک گل سرخ سبک و معطر ساخت.

اردیبهشتی بودن یعنی همزاد قیصر بودن یعنی سوار شدن بر حرف آخر عشق برای شروع کردن از خودمان

پس اردیبهشتی بودن را به حساب ماه تولد نذاریم که توفیقی است از طرف همه نازک اندیشان به آنان که آن را بفهمند و بخواهند.

بهار آن است که خود ببوید/نه آنکه تقویم بگوید....

نوشته شده توسط حمید نورشمسی | |