تبليغاتX
شبـــــی بـــا خــورشیــد
سی و یکم فروردین 1387
می خواهم...
این مطلب از شادی اون قدر خواندنی بود که باید به نظرم دو جا باید نوشته می شد.

امیدوارم که ناراحت نشهکه منم نوشتمش و شما هم...

 
حالا می خواهمت. برای اینکه همه ی اینها را که به زبان نمی آیند توی چشم هایم بخوانی. می خواهمت که وقتی از درد دست هایم می نالم بفهمی. می خواهم با ف گفتن من بروی فرحزاد و برگردی. خسته ام. اینبار دلم می خواهد تمام قرار ها را بهم بزنیم و تو بیایی سراغ من. فقط همین یک بار.
نوشته شده توسط حمید نورشمسی | |
سی و یکم فروردین 1387
به زباني ديگر...

 

Back in the love...

نوشته شده توسط حمید نورشمسی | |
سی ام فروردین 1387
از یک دوست...
من رضا خزرایی را خیلی دوست دارم. صدای گرمش بعدالظهر های جمعه در رادیو پیام واقعا به من آرامش می ده. امروز این شعر را به همه شما تقدیم کرد و من هم به شما تقدیم می کنم...

عشق پیدا شده است

در نوازش بادبر گونه هایم

عشق پیدا شده است

در طراوت صبح

عشق پیدا شده است

می دانم

عشق پیدا شده است

بار دگر

آی دلآی خاکستر غریب

وزش شعله را بنوش

مژده ای یار نازنین

تو بدان

کان پرستوی رفته

برگشته است

باز در دشتهای خاکستر

جام آلاله شعله ور شده است 

نوشته شده توسط حمید نورشمسی | |
سی ام فروردین 1387

عجیب نیست که آدم نتونه غایت خودش را تو چهارچوب های خاکی دنیا تصور کنه. اصلا نباید تعجب کنیم که آرزو روزی به خودش غایت ماورا زمینی بگیره چون که ماهیتش همینه اما اینکه به کدو سمت این ماورا بریم چرا ...جای بحث داره

خوب همه ما برای خودمون یه غایتی را تعریف می کنیم که اگر ملموس باشه همیشه از لمس آن حتی در رویاهیمان لذت می بریم و اگر هم که در چهارچوب های خاص ما قابل دسترسی باشه که هر چه زودتر به وصلش می رسیم و ...

دوست خوبم نگار یه یادداشتی را گذاشته بود که واقعا جای فکر دارد

ما آدم ها مگه چه می خواهیم که ممکنه اینقدر با دیگران در تعارض بیافته یا اینکه غایت یکسری بشه نبودنش؟جدا آدمی بهت زده می شه که کسی برای کسان دیگر و فضای بهتری تجربه کردن توسط آنها خودش را به مرارت بی اندازد و تازه انگ نا هنجاری هم بخوره...

حالا با هم به یه سرزمین رویایی سفر می کنیم شاید اونجا جور دیگری بود. جایی خارج از این زمین که چهار چنگولی چسبیدیم بهش 

نوشته شده توسط حمید نورشمسی | |
بیست و نهم فروردین 1387
گمشده...
دلم گرفته

البته این که چیز جدیدی نیست

اصلا مگه میشه این روزها پیداش کرد؟ چقدر دلم می خواست که این روزها پیداش می کردم و با هم کمی حرف می زدیم...اما به نظرم گمش کرده ام ...شاید هم از من خودش را پنهان کرده....

دلم خیلی برای دلم تنگ شده است. سراغ گمشده ام را غیر از خودم از کی بگیرم؟ خودم هم که گمگشته از همه

نوشته شده توسط حمید نورشمسی | |
بیست و هشتم فروردین 1387
خیلی چیزها هست که دوست داشتم یکی پیدا می شد و باهاش در میون می ذاشتم" خیلی چیزها است که دوست دارم بیشتر بدونمراجع به اونها.

دوست داشتم می شد با یکی از راه رفتن و از پریدن حرف بزنم

از زمززمه های یواشکی ...یا حتی از آفتاب.

امروز داشتم یه خاطره قدیمی که البته برای من نبود را مرور می کردم یه نوستالوژی واقعی یه جور بازگشت. یعنی یه مهربانی که ناگهان یه روح خسته رو زیر و رو می کنه...جامید می کنه

چی میگم ....این روزها همه ما  اون قدر سرگرمیم که خاطره هامون هم شده دل خوش کنک دیگران...نا امید کننده است.

حرکت قسمت تاریخی ما شده ولی من  دوست داشتم قسمت تاریخی ما سکون نبود...باقی اش بماند

نوشته شده توسط حمید نورشمسی | |
بیست و هفتم فروردین 1387
حال این روزهای من

 

 

 

 

 

 

عشق به سکوت یا عشق با سکوت

امروز داشتم فکر می کردم با کدوم می شه فکر کرد؟

حال این روز های من هم عجیب ه ها....

نوشته شده توسط حمید نورشمسی | |
بیست و ششم فروردین 1387
یادی از قیصر امین پور...
یگ نفر امشب یاد قیصر را دوباره زنده کرد پس با هم دوباره زمزمه می کنیم...

هر چند عاشقان قدیمی از روزگار پیشین

تا حال

از درس و مدرسه از قیل و قال بیزار بوده اند


اما
اعجاز ما همین است:

ما عشق را به مدرسه بردیم    

 در امتداد راهرویی کوتاه
                             در یک کتابخانه ی کوچک     

 بر پله های سنگی دانشگاه
                              و میله ها ی سرد وفلزی         

گل داد و سبز شد
 

آن روز روز چندم اریبهشت         یا چند شنبه بود         نمی دانم


آن روز هرچه بود     از روزهای آخر پاییز       یا آخر زمستان        فرقی نمی کند


زیرا
ما هر دو دربهار  

 در یک بهار       

چشم به دنیا گشوده ایم
                          ما هر دو    

در یک بهار چشم به هم دوختیم


آنگاه ناگهان  متولد شدیم  و نام تازه ای  بر خود گذاشتیم   فرقی نمی کند

آن فصل
 فصلی که میتوان متولد شد    

                          حتما بهار باید باشد
و نام تازه ی ما

حتما دیوانه وار باید باشد

فرقی نمی کند
امروز هم        ما هر چه بوده ایم، همانیم      ما باز می توانیم


هر روز ناگهان متولد شویم


ما همزاد عاشقان جهانیم...

"قیصر امین پور

نوشته شده توسط حمید نورشمسی | |
بیست و ششم فروردین 1387
کافیه...
دیروز تا حالا خیلی چیز ها عوض شده ولی نه من

می دونم فراموش شده نیستم می دونم به من فکر می شه

من خیلی خسته ام  درست .... ولی تنها من که نیسم این از اون خستگی های شیرینه

من بلد نیستم گنده گنده بگم اما یه کم فکر هام پخش و پلاست

همینکه می شه خیلی چیزها بود و نبود خیلی خوبه....مثلا می شه دوباره و صد باره دوست داشت می شه صبح تا شب دوید چون یکی میبینه و یکی دیگه دوستت داره این کافیه...

به من فکر می کنه و این شیرینه...

نوشته شده توسط حمید نورشمسی | |
بیست و پنجم فروردین 1387
تموم شد ترانه...

عصر رفتم دیدمش خیلی لاغر شده بود جا خوردم ولی هر چی بود تموم شد یعنی با بی رحمی تمام هر دوتاییمون که مطمئنم بغضمون را داشتیم تو اون لحظه انکار می کردیم همه چیز رو ....

حالا دیگه باید سعی کنیم که بفهمیم فرقی نداره و انسان خوب انسان مرده است...

*************

تموم شد ترانه

به پایان رسیدم

اگر گریه کردم

اگر دل بریدم

تموم شد ترانه

قلم را شکستم

به کنجی خزیدم

به ماتم نشستم

نوشتم سکوتو

صدا می شنیدی

به هر خط شکستم

تو گفتی ندیدی

می تونستی از تب

ترانه بسازی

دلی رو که بردی

دوباره ببازی

می تونستی ماهو

به خوابم بیاری

رو پیشونی شب

ستاره بذاری

اگر بی اجازه

به شعرم نشستی

چرا دل بریدی

چرا دل نبستی

تموم شد ترانه

چشات غرق خونه

سوال من از تو

هنوز بی جوابه

 

نوشته شده توسط حمید نورشمسی | |
بیست و پنجم فروردین 1387
تقدیر...
 

یکی می گفت:

تقدیر نانوشته ترین وهم عالم است

این را از یک تکه آهن آموختم

از خمپاره ای که عمل نکرده بود...

نوشته شده توسط حمید نورشمسی | |
بیست و سوم فروردین 1387
بی حوصله...
 

خیلی بی حوصله ام

کسل

نشسته ام تو اتاقم در و دیوار و نگاه می کنم اینهمه کار عقب مونده برای همشهری محله یا رشد یا نقد هایی که دلم می خواست بنویسم

بد اخلاق هم شده ام تازگی ها الکی دوستم رو می رنجونم می زنم تو حالش

نمی دونم چم شده حوصله ندارم...

خدا را هم که دوست دارم شاید دارم کمکم الکی الکی واسه خودم کم رنگ می بینم یعنی همون که همیشه می ترسیدم ازش

کارهام به حرکتم نمی اندازه

من چم شده؟

نوشته شده توسط حمید نورشمسی | |
بیستم فروردین 1387
ما و مرتضی...

                                                              

امروز درست چهارده سال می شه که مرتضی رفته. از آغاز رفاقت من هم با او درست ۶ سال می شه که می گذره. مرتضی برای من یه چیز دیگه است. ما همیشه دو جوریم یا خیلی غصه داریم و حرفمون و می خوریم یعنی سیمای ما اونو نشون می ده یا اینکه ان قدر می گیم تا که غصه مان می گیره از اینکه تا به کی باید گفت...مرتضی اما می گفت و غصه این را داشت که چرا ما داریم فراموش می کنیم و رجعت دوباره ما به سمت کدامین قبله است؟

راجع به مرتضی حرف زیاده و خیلی ها خیلی چیزها گفتن امروز حتی کسایی مهمونش بودن که زحمت شاید چند ساعت همدلی و هم کلامی با اونو به خودشون نداده بودند و حتی اومده بودن اول کار بدونن کجاها به خطا رفته....

مرتضی اما به جایی رسید که معتقد بود و بارها تصویر گر آن بود او بارها قطعه ای از بهشت را به قاب تصویر کشید و این بار بهشت ۱۴ سال است که تصویر دائمی او شده

این نگاه او و افق و لبخند او به همه زشتی هایی که خود نیز لمسش کرده بود تا ابد می ماند برای ما که بتوانیم آن افق را حد اقل نظاره گر باشیم در ادامه قسمتی از یکی از مقالات چاپ شده او را با هم مرور می کنیم...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط حمید نورشمسی | |
هجدهم فروردین 1387
هفت آرزوی محال من...
مریم هم از من دعوت کرده که آرزوهای محالم را بنویسم هرچند که من معتقدم اگه آرزو محال باشه آرزوست و اگر هم نشه بهش رسید درسته که ناخوشایند است ولی لذتش در همین نرسیدن به اونه یعنی آرزوی واقعی اونه که تو دنیا بهش نرسیم...

و اما بعد...

۱- بشم هم هیکل یکی مثل مثلا براد پیت

۲- با کیوان ساکت دو نوازی تار داشته باشم

۳ - با یکی که در قطعه ۲۹ بهشت زهرا خوابیده ۱ ساعت صحبت کنم

۴- برگردم به سال سوم راهنمایی

۵- اینکه روزنامه نگار خوبی نشم

۶-همه امن جوری فکر کنند که بر اساس اون خلق شده اند یعنی سر بالا و ماورایی

۷- آخریش هم باشه اینکه دوستیها همیشه مثل این لحظه بمونه

نوشته شده توسط حمید نورشمسی | |
ششم فروردین 1387
مرغ باران من و تو...
تقدیم به خوبم مهدی ایلخانی که دلش خیلی گرفته...

می تراود مهتاب/می درخشد شب تاب/نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک

غم این خفته چند/خواب در چشم ترم می شکند.... 

این شعر نیمای عزیز و چند شب پیش در قالب پیامک برای دوستم حمید رضا زمزمه کردم و در جوابم گفت:

آدم تو این دنیا حالهای مختلفی و تجربه می کنه تو با این شعری که می خونی یا عارفی یا عاشق ...حالا بگو ببینم کدومشی الان؟ و من گفتم حیرانم از این همه رنگین بودن آدمها...

گاهی ما مرغ بارانمان رو گم می کنیم، یعنی دلمان هوای گریه داره اما بی خبریم، دلمون ر می کشه اما ما بهش بی اعتناییم ، گیر دادیم به چهارچوب محض محسوسات، دلمون شده همه اون چیزی که تو دستهامونه و بی خبر از حال پریشان جانمان

اصلاً اگه یه روز دلمون بخواد زار زار گریه کنه و از دوری اش از بهترینش بناله ما گوشه دنجی براش سراغ داریم؟....بگذریم...

چند شب قبل جایی بودم که تعداد زیادی آدم رنگین در فضای باز جمع بودند و صداهای بلند و عجیبشون سر به فلک گذاشته بود، یه دفعه باد شدیدی گرفت و خاک و شن زیادی رو با خودش به روی جماعت ریخت و عیش آنها را به قول معروف کور کرد، مثل سیل زده ها همه وحشت زده فرار می کردند و دنبال سر ناهی که باد فراموششان کند...

جدا آدمی که یک باد ، خاکی رو که اون هم از جنس خودشه رو روش میریزه ، نمی تونه تحمل کنه طوفان بازخواستش رو می خواهد چه کار کنه؟ اونجا چه چیزی را می خواهد سرش کنه؟ باز یاد حمید رضا می افتم که می گفت با کسی معامله کن که در وقت سختی مثل ایام حیرانی برات معجزه کنه

جدا این معجزه چقدر تو زندگیمون رنگ اعتقاد گرفته؟

الان که این چند خط تموم شد دوست داشتم که بگم نا امید نیستم

دوست داشتم در کمال روشنایی و امید زمزمه کنم:

گرچه می گویند/روی ساحل نزدیک/سوگواران در میان سوگواران

قاصد روزان ابری /داروگ/کی می رسد باران

نوشته شده توسط حمید نورشمسی | |