تبليغاتX
شبـــــی بـــا خــورشیــد
بیست و سوم اسفند 1386
بهاریه...
 

این روزها بساط عید همه جا پهنه و بازارش داغ

امروز در یه جایی یه بهاریه متفاوت خوندم به امید اینکه شما هم از خوندنش لذت ببرین

روزهای نو...

این روزها

برگها

با فکر خورشید سبز می شوند

و غنچه ها لپ هایشان گل می اندازد

این روزها بادبادک هایمان

حتی

از آسمان هم بیرون می زنند

همیشه دور و بر بهار

دود دودکش ها قد بلند می شوند

و باران

سقف های بی پناه را هم

بغل می کند

این روزها همیشه و همیشه

شعرهای کوچکم

آرام آرام

سر می روند

                                 «سحر دیانتی»

نوشته شده توسط حمید نورشمسی | |
بیست و دوم اسفند 1386
اندر احوالات بعضی ها
 

دیشب حدود ساعت ۱۱:۳۰ شب یک دوست پیامک زده که آخه اینم وبلاگه تو داری ! مجبوری با این بی سلیقگی هی بری براش وقت بذاری منم نخواستم فیلسوفانه جواب بدم چون اصلاْ وبلاگ و می سازی برای همین نظرات و اینکه چقدر دلت به بقیه نزدیکه و چقدر تو را می پذیرند

امروز هر کاری کردم نگفت از کجای وبلاگ بدش اومده .... به هر حال....

یه کار گروهی آغاز شده برای کودکان تو یه وبلاگی به نام عید اگه ببینینش " ضرر نداره

خوشحال می شم با نظراتتون بهترش کنیم

می شه حتی واسه اون هم نوشت

نوشته شده توسط حمید نورشمسی | |
بیست و یکم اسفند 1386
غم یا شادی....
 

تو را نادیدن ما غم نباشد

          که در خیلت به از ماه کم نباشد

                       من از دست تو در عالم نهم روی

                                    ولی کن چون تو در عالم نباشد

نوشته شده توسط حمید نورشمسی | |
بیستم اسفند 1386
نگفتم؟...
 

به تو گفتم منو عاشق نکن

به تو گفتم

نگفتم؟

 

 

نوشته شده توسط حمید نورشمسی | |
نوزدهم اسفند 1386
مستان...
 

امشب دوباره دارم زمزمه می کنم:

غوغای روحانی نگر

            سیلاب طوفانی نگر

                        خورشید ربانی نگر

                               مستان سلامت می کنند...

نوشته شده توسط حمید نورشمسی | |
شانزدهم اسفند 1386
حتمی...
 

تحقق بهار حتمی است

                     پرندگان می آیند...

نوشته شده توسط حمید نورشمسی | |
پانزدهم اسفند 1386
این قسمتی از شعر زیبای « بر قله های انتظار » مرحوم سلمان هراتی است

حیفم اومد با کسی قسمتش نکنم...

 

بی گمان

تا فتح قله دیگر

فرمان عشق آتش است

مرا با رکود مردابها کاری نیست

من به تقلای دستهای کریم

نماز خواهم برد

و خاک مستعد را

با نهرهای روان

آشتی خواهم داد

و هر چه من نباشم

عمر آفتاب دراز

چراغهای سرخ

مجال را از خفاش ربودند

و زمین را به آرزوی بزرگ بشارت دادند

و ما که آفتاب را

بر بلندای این خاک می بینیم

چگونه می توان به انکار عشق برخواست

و یاسها را از عطر افشانی باز داشت

مگر می شود به چشمه فرمان توقف داد...

نوشته شده توسط حمید نورشمسی | |
چهاردهم اسفند 1386
این روزها...
 

این روزها این گونه ام

با هر که دوست می شوم

گویی آنقدر دوست بوده ایم

که وقت خیانت است

                                   «نصرت رحمانی»

نوشته شده توسط حمید نورشمسی | |
سیزدهم اسفند 1386
سبکسرانه...
 

گل قاصدک خیلی جسوره " سبکسرانه پرواز می کنه  " به همه جا سرک می کشه.

گل قاصدک خیلی عاشقه " از همون وقتی که سخت شاخه را چسبیده و در میان انبوه دیگری از قاصدکها خوابیده" هرگز به نظر نمی آید که سر کش باشد

ولی تنها نسیمی او را از خودش وا می رهاند و چه سبکبال پرواز می کند " گاهی به چپ گاهی به راست گاهی اوج گاهی فرود

قاصدک عاشق شده

دیگه مال خودش نیست انگار حسی داره که می خواد  توی هوا معلق بمونه

قاصدک عاشقی سرد و گرم چشیده است هزار عشقو می بینه

هزار کوچ پرنده و هزار مرغ دریایی. می دونه که چه عمر کوتاهی داره ولی کوچ و رهایی سهم اوست

سهم او از این همه تغییرها همین سفر است...

گل قاصدک ما کجاست؟

رفته؟

نمی خواهیم باهاش همسفر بشیم...؟

نوشته شده توسط حمید نورشمسی | |
یازدهم اسفند 1386
رفتی....
 

بهار می آید

پرستوهای خسته از کوچ می آیند

نرگسان دلزده از خاک می شکفند

اما

فقط تو با اصراری بغض آلود

ترکم می کنی

نوشته شده توسط حمید نورشمسی | |
دهم اسفند 1386
نامه ای برای...
 

سلام جان دلم

اگر از حال من می پرسی من فقط چند روزی است کنج دلم" کنج دل بی توام درد می کند

دیگر ملالی نیست جز اینکه آیا مرا....

نوشته شده توسط حمید نورشمسی | |
نهم اسفند 1386
گیرم که...
 

گیرم که زودتر از اینها می گفتم

گیرم که زودتر از اینها می شنیدی

گیرم که زودتر از اینها نگاهم می کردی

من

باز هم

می روم

می آیی؟

نوشته شده توسط حمید نورشمسی | |
هشتم اسفند 1386
حال من بی تو....

 

امروز می خام سکوت کنم  فقط ترانه حرف بزنه

گوش بدیم....

رفيق من سنگ صبور غم‌ها    به ديدن‌ام بيا كه خيلي تنهام

هيشكي نمي‌دونه چه حالي دارم     چه دنياي رو به زوالي دارم

مجنونم و دل‌زده از ليلي‌ها     خيلي دلم گرفته از خيلي‌ها

نمونده از جووني‌هام نشوني     پير شدم، پير تو اي جووني

تنهاي بي‌سنگ صبور     خونه سرد و سوت و كور

توي شبات ستاره نيست     موندي و راه چاره نيست

اگر كه هيچ كس نيومد سري به تنهاييت نزد

اما تو كوه درد باش طاقت بيار و مرد باش

اگر بیای همونجوری بودی      کم میارن حسودا از حسودی

صدای سازم همه جا پر شده    هر کی شنیده از خودش بی خوده

اما خودم پر شدم از گلایه       هیچی ازم نمونده جز یه سایه

سایه ای که خالی از عشق و امید   همیشه محتاجه به نور خورشید

نوشته شده توسط حمید نورشمسی | |
هفتم اسفند 1386
من...
 

من همین جایم

کمی نزدیک

کمی دورتر

دیگر از سفر خسته شده ام

چقدر به خودم بگویم که نه ! او هست

نه

تو نیستی

واین یعنی که نباشم

کمی و شاید هم اندکی بیشتر

اینروزها اصرار دارم

به خودم بقبولانم که باران می آید

اما تو

چه اصراری داری خورشید ت را به رخ من بکشی ؟

نوشته شده توسط حمید نورشمسی | |
پنجم اسفند 1386
چرا...
 

نمی دانم چرا اینجوری ام

                         می دانی عجیب وابسته ات شده ام

                         و تو عجیب از این ماجرا به ترس پناه برده ای

تو قرار من شده ای

                         و من

                               بی قراری تو

هستهای ما هیچ شده

نه کلامی نه سلامی نه حتی نگاه آشنایی

نمی دانم چرا اینجوری شده ام

                                       شاید این هم پروازی دوباره است

اما من

همه بالهایم دردناک است

باید در آشیانه ای

                     خانه ای

                             یا حتی کنج دلی

اندکی

بنشینم

نوشته شده توسط حمید نورشمسی | |
چهارم اسفند 1386
و باز هم پرواز...
 

به من ترانه ای بده از صبح پرواز و نیاز

از اشک و شبنم و نسیم دنیای تازه ای بساز

                                        بمن دوباره پل بزن معجزه رنگین کمون

                                        که من بدون تو بشم به سایه ها به آسمون

فقط نگاه می کنم

فقط نگاه می کنم

                                 به یاد تو

                                              شب و پر از خورشید و ماه می کنم

نوشته شده توسط حمید نورشمسی | |
سوم اسفند 1386
چند روایت معتبر....
عشق وحشی است

و وحشی تر از آن عشق است

                                            ما دو خط بودیم

                                            همیشه موازی

                    همیشه موازی

                    در حالی که نمی دانستیم

خط

 دایره ای است به شعاع بی نهایت

 

                                                         « به نقل از مجله هزار تو»

نوشته شده توسط حمید نورشمسی | |
دوم اسفند 1386
بی مقدمه
یه دوست عزیز دارم به نام فرشید سلطانی

امروز این مطلب رو ازش خوندم به امید موفقیتش برای شما ......

 

يك مجموعه داستان كوتاه بود توي كتابخانه پدربزرگت كه من ديروز دزديدمش.
از توي قفسه كنار در. رديف دوم از پايين.
همانطور نحيف ايستاده بود بين "وضعيت آخر" و "ماندن در وضعيت آخر"
كه اتفاقا هر دو را هم اسماعيل خان براي "دوست و همقطار ديرين" اش امضا كرده بود
براي اينكه چيزي دزديده باشم از كتابخانه پدربزرگت.
از كتابخانه تو در واقع. توي كمتر از 4-5 ماه با اين حال و روزش كه من ميبينم.
تا وقتي برگشتي براي مراسم تدفين و ختم، يك روز سرزده بيايم براي برگرداندن امانت آقا جانت كه نور به قبرش ببارد و اينها. بعد هم كمي پا سفت كنم و آنقدر همه چيز را به هم ببافم بلكه يادت آمد بچه‌تر كه بوديم چه قول و قرارهايي با هم گذاشته بوديم. اگر هم كل كشتي را به نامم نميكردي يكي دو بار ميگذاشتي مجاني قايق سواري كنم. نميگذاشتي؟
----------
توي داستان چهارم يكي از اينها كه كله شان را ميكنند توي دهان ببر و پلنگ تا مردم كف بزنند داشت دور دنيا را با خوشي ميگشت. داستان اینطوری تمام شد که جانور سر یارو را توی تهران - آن شهر کثیف و زشت - کند. بی هیچ توضیح اضافی
---------
بعد يك دفعه دوزاريم افتاد.

فهميدم آقا جانت وقتي آن يك خط را خوانده يك كمي رفته توي خودش.
فردايش رفته نصف تهران را گشته، ديده واقعا چقدر زشت است شهر. چقدر خاكستري زياد شده. چقدر آدمها ميخواهند بزنند همديگر را نيست و نابود كنند. چقدر ساختمانها كج شده اند. نشسته با خودش خلوت كرده، ديده تهران هر چه باشد و نباشد زشت است. آنقدر زشت كه شير و پلنگ را هم ديوانه ميكند چه برسد به تخم و تركه خودش. رفته پيش مادربزرگت راضيش كرده كه پسرشان را بفرستند يك جاي بهتر. چه ميدانسته بدبخت كه اگر ببر بخواهد سر آدم را بخورد بي برو برگرد ميخورد. حالا ببر يا آن جوان عرب مو فرفري كه يك شب مست كرد و به اولين دختر بلوندي كه ديد يكي از اين پيشنهادها داد. به پدربزرگت چه كه دختر، مادر تو از آب در آمد. يا به پدربزرگت چه كه پدرت غيرتي شد؟ به او چه كه چاقو، سر را گوش تا گوش ميبرد؟  گيرم مادربزرگت هيچوقت پدربزرگت را نبخشيد. به درك
--------
تهران ولي ديگر مثل زمان پدربزرگت نيست. زشت تر شده. خيلي بيشتر. گشاد و دراز و بي قواره. همه چيز كج. آدمها وحشي. آنقدر كه ببرها كله شان را دو دستي چسبيده اند رفتنه اند كز كرده اند گوشه باغ وحش نصفه نيمه شهر. اصلا براي همين دو تا يكي پله ها را آمدم پايين. هر چه تاكسي و اتوبوس رو به شمال ميرفت سوار شدم تا رسيدم خانه پدربزرگت. اين يك دفعه نه براي خر فهم كردن فرق جمله شرطي نوع دوم و سوم به دختر عمه گوساله ات كه او هم زود يتيم شد مثل خودت. براي دزديدن همين كتابي كه حالا شده قوز بالا قوز.
-------
مادرت را ولي هيچوقت نفهميدم.
يادت هست همه آن دفعه هايي كه برايم تعريف كردي با چه بدبختي دستت را گرفته آمده اينور دنيا؟ فقط هم به اميد يك آدرس روي پاكت يكي از نامه هاي آقا جانت براي پسرش كه هنوز نميدانسته نميتواند از زير آن همه خاك نامه بخواند. همه آن دفعه ها من زل زده بودم به لبهاي غنچه ات كه تند تند تكان ميخورد و فارسي و يك زبان خارجي ديگر قاطي از آن بيرون مي آمد.
--------

بعد دوزاريم بيشتر فرو رفت

فهميدم آن روز كه من چشم گذاشتم و تو رفتي يك سوراخ جديد پيدا كني چه شده.
حتما فكر كرده اي پسر شوفر آقا جانت از كجا ميفهمد رفته اي توي كتابخانه؟.درست هم فكر كرده بودي خب.بعد هم حتما كز كرده اي جلوي قفسه كنار در،يك كتاب را شانسي در آورده اي نگاه كني از روي بي حوصلگي.با انگليسي ناقصت خوانده اي آن يك جمله را و تو هم فهميدي اوضاع از چه قرار است.

وگرنه چرا يك دفعه اين همه اصرار كه تهران را دوست نداري. يعني چه كه اين همه كوچه پس كوچه با اين همه ساختمان متروكه كه سر ريز ميكنند توي تجريش حالت را به هم ميزند؟

 زيادOآنقدر گفتي تا راضي شدند پستت كنند پيش فاميل دور مادربزرگت. توي يك شهري كه
 هاي معمولي تازه. از اينها كه بالا و پايينشان هزار تا نقطه دارد.Oداشت. نه از اين
-------
تابستان 4 سال پيش كه برگشتي براي ختم مادربزرگت، من را يادت نمي آمد.
حق هم داشتي.
آدم وقتي توي تهران وول ميخورد دو برابر پير ميشود. خاكستري ميماسد به تن آدم. آدم هم كج ميشود مثل بقيه چيزها. تو اسمش را بگذار قوز. هر چند دقيقه يك بار هم يك سيخونك بزن به من كه صاف شو.قول هم بده دفعه ديگر كه آمدي برايم قوزبند مي آوري.
-------
وقتي داشتند مادربزرگت را ميچپاندند آن تو خيره مانده بودي به آن همه گودال كه جا به جا و بي سليقه كنده بودند تا با بدبخت هايي مثل من پرشان كنند.هر از گاهي هم زير چشمي 5 گودال آن طرف تر را مي پاييدي ببيني چطور يك گوني سفيد گنده را همانطور كج مي تپاندند زير خاك.شايد به فكر پدرت افتاده بودي.يا به فكر قبرش كه يك مجسمه عجيب دارد بالايش. لاي آن همه درخت و گل و بوته.

بعد حتما يك نفس راحت كشيده اي. فهميده اي زودتر از آن كه تا آخر دنيا، پيچت كنند به زمين سفت تهران، فرار كرده اي از اين همه گودال و مرده هاي كج و زنده هاي معوچ كه نصف حواسشان پيش خاك كردن زن و بچه شان است نصف ديگرش پيش موهاي زرد تو كه بي دقت، از زير شال سياهت ريخته بيرون.
-------
حال آن پدر پدرسگت چطور است؟
هنوز هم مي آيد به خوابت اسمت را صدا كند؟
من مانده ام پدرت با اين همه كمالات نميتوانست يك اسم خاص تر برايت پيدا كند؟ يك اسمي كه نشود گذاشت روي كوچه و خيابان و بقالي و داروخانه. نميدانست وقتي برگردي شهر خودت با سگهايت بازي كني، كار من ميشود گز كردن خيابانهاي تهران؟
------
بعد دوزاريم رسيد به ته چاه
هر چقدر هم زور زد پايين تر نتوانست برود
فهميدم كسي هست كه شبها مي آيد خيابانهاي تهران را خط كشي ميكند
با اين رنگها كه نه من ميبينم نه تو
تهران را كرده بزرگترين صفحه شطرنج دنيا با چند ميليون اسب و فيل و الاغ.
آدم هر چقدر هم اين در و آن در بزند براي فرار، شب بايد برگردد توي خانه خودش، طوري كه پايش هم روي خط نباشد تا صبح همانجا بماند بلكه وقتي همه جا شلوغ شد، بتواند ال شكل و مستقيم و اريب چند خانه اينطرف آن طرف تر برود.
------
خلاصه این اوضاع ماست. هر چند روز یک بار لای همه بدبختیهای جور و واجور میزنم توی خیابانها. تقاطع ها را یکی در میان چپ و راست میپیچم تا ببینم اسمت را کسی گذاشته روی خیابانی، کوچه ای، مغازه ای، خانه ای، سنگی، درختی يا نه.

تا امروز هم 8 خيابان، 5 كوچه، 2 رستوران، 3 كافي شاپ، 4 گل فروشي و يك بن بست پيدا كرده ام، هم اسم تو. اين بن بست آخري را امروز صبح نزديك لاله زار ديدم. ته كوچه يك در بود به قاعده نصف قد تو. يكي، معلوم نيست چند سال پيش، برداشته بود با ذغالي، چيزي روي در نوشته بود: "فروشي- 627379 " گفتم شايد آنجا، آخر تهران است.  شايد اگر در را باز ميكردي، ميديدي يك جاي ديگر شروع شد با آدمها و ساختمانهاي صاف تر.رفتم چكشي، بيلي پيدا كنم قفل روي در را بشكنم ببينم چه خبر است بيرون اين جزيره بدبختي، ديدم با تتمه همان ذغال، به سبك نقاشيهاي روي ديوار غارها و به همان اندازه بچگانه، زير قفل زنگ زده روي در، آدمي را نقاشي كرده اند كه كله اش را گذاشته توي دهان نصفه باز يك ببر گنده.

نوشته شده توسط حمید نورشمسی | |
دوم اسفند 1386
بی تو بودن....
دوباره هوا عوض شده

دیشب باد در عبور از اینجا می گفت

می گفت که تو در راهی

می گفت می آیی

همه رسیده اند

ستاره ها

چلچله ها

حتی قاصدکها

تو نمی رسی؟

می دانم که دلتنگی را می فهمی

می دانم که می فهمی رقص در غبار یعنی چه؟

یادم می آید که از بزرگی شبهای بی ستاره گفته بودی

و از سیاهی روزهای بی ستاره

همه اینجایند

همه تورا زمزمه می کنند

حتی دل من

که برای یادگاری با خود برده بودی

نمی آیی؟

نوشته شده توسط حمید نورشمسی | |
یکم اسفند 1386
هراس.....
امروز خیلی از دلتنگی های دوستانم رو دیدم

این چند بیت رو که یکی از دوستان سرایینده آن است رو می زارم برای همه اونهایی که می خواهند دوست بدارند.....

......................................

می هراسم

از آرزو داشتن برای تو می هراسم

شاید

آنچه را من برای خودم می خواهم

آن نباشد که تو برای خود می خواهی

می دانی" تمام وسعت این وسوسه

از سرزمین من است

از این زمان کوچک تردید

که در آن خوشبختی ترانه ای بود

و همه را از بر می کردیم

یادت می آید ؟!

همان خاطرات مکرری که با تبسم

چشمان تو همراه بود

نگاه کن.....

بهتر آن است که از تو بپرسم چگونه ترا دوست بدارم...؟

نوشته شده توسط حمید نورشمسی | |