از خیابان شادمان تا خیابان پیروزی اومدم رفته بودم واسه مصاحبه با یه تصویر گر برای یه گزارش امروز هوا جدا واسه راه رفتن و لذت بردن اولین پیشنهاد بود
خیلی وقت بود اون ورا نرفته بودم دیدن اینهمه جنب و جوش و همون قدر هم سرگردونی خیلی جالبه آدم نمی دونه چی کار کنه ولی یه حس جالبه
من امروز آدمهایی رو دیدم که خیلی ها نگاهشون اونقدر به اونها گره خورده بود انگار نه انگار تو این دنیان
امروز عکاس نوجوانی رو دیدم که داشت از خودش عکس می گرفت با ژستهای متفاوت که ببینه کدومش واسه گرفتن معافیت سربازی بهتره
طرفدارهای تیم فوتبال که بعد از بازی گویی دیگه هیچ چیز نمی تونست برانگیختشون کنه دیگه برد امروزشون هم واسشون جذاب نبود خالی شده بودند انگار
پیرمرد خیاطی که از شانس تیم برنده می گفت و سریع در خیابون دنبال رفع و رجوع کارش
و راننده تاکسی که از مدیر عاملشون می نالید
حالا یه سوال؟
سهم ما تو اینهمه اتفاق چقدره؟
کی و با خودمون توش سهیم می کنیم؟
اگه به تریژ قبامون بر نمی خوره محبوبمون " خداوندمون چقدر با ما تو این سیر روزانه شریکه؟
سکوت....................
از محل کارم نمی خام بیام خونه و از خونه نمی خام برم محل کار
پا در هوا
سنگین
خسته
حس می کنم دیده نمی شم
نمیخام نا امید باشم اما انگار یه جوری معلقم
از همه بدتر
خدا داره همه اینها رو می بینه
همه افکار و اعمالمو
ومن هر روز تکیده تر و مچاله تر
تو این ۲۹ روز باقی مانده از کارم
اصلا شور و حال تمام همکارام برای اتمام کار رو ندارم
یه عده می گن خودتو می گیری
بعضی می گن بی خودی در کردی خودتو
من چم شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من خیس خیسم من دلم می خواهد برم زیر این بارون و راه برم" البته امروز صبح رفتم
امروز یکی رو که خیلی دوستش دارم باهام تماس گرفت" می گفت از فرط همین دوست داشتنه که ازم بی خبره
سخته ولی فکر کنم فهمیدم چی می گه
منم این اثر « سایه » رو به اون و همه اونهایی که امروز خیس شدن تقدیم می کنم
امشب به قصه دل من گوش می کنی
فردا مرا چو قصه فراموش می کنی
این دور همیشه در صدف روزگار نیست
می گویمت ولی تو کجا گوش میکنی
دستم نمی رسد در که در آغوش گیرمت
بنما با که دست در آغوش می کنی
در ساغر تو چیست که با جرعه نخست
هشیار و مست را همه مدهوش می کنی
می جوش می زند به دل خود بیا ببین
یادی اگر ز خون سیاووش می کنی
گر نوش می کنی سخنی خوش بگویمت
بهتر ز گوهری که تو در نوش می کنی
جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
حرمت نگاه دار اگرش نوش میکنی
سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جهل
زین داستان که با لب خاموش می کنی
تو را جا گذاشته ام
در آن سوی برف
و تنهاییم بی تو قدم می زند
در این سوی برف
ابرها کولاک می کنند در آسمان شهر
و راه بر عبور آفتاب بسته اند
تو نیز دختر برف شده ای
و من پسر سرزمین آفتاب
های دختر برف!
از لای درختان یخی بگذر
تا آفتاب چشمانم بر تو بدرخشد
از لابه لای شاخه های به ستوه آمده
آنگاه قطره/ قطره/آب می شوی
بر دل سرزمین آفتاب
«مختار شکری پور»
دوباره بخونیم....
منو ببخش
که ندیده می گرفتم التماس اون نگاه نگرونو
منو ببخش
که گرفتم جای دست عاشق تو دست عشق دیگرونو
منو ببخش
که درخشیدی و من چشمامو بستم
منو بخشیدی و من چشمامو بستم
هر چه بری ببر مبرسنگدلی به کار من
هر چه ببر مبر رشته الفت مرا
هر چه کنی بکن مکن خانه اختیار من
هر جه روی برو مرو راه خلاف دوستی
هر چه زنی بزن مزن طعنه به روزگار من
من یه سوال دارم.....
آیا می شه دوست داشت و ندید؟
می شه دلبسته کسی یا چیزی شد و اون منعت کنه از دیدار ش؟
من یه سوال دارم.....
می شه به به چیزی یا کسی که فقط حسش می کنی دل ببندی؟
هر چه محبوب پسندد زیباست
یکی رو گم کردم یکی که همه جای من نفوذ کرده بود یکی که خیلی دوستش داشتم و دارم و حالا نیستش
دلتنگم احساس می کنم گم شده ام سنگینم یکی انگار داره منو نگاه می کنه و من خجالت می کشم شرم حضورش روی شونه هام سنگینی می کنه
من یکی رو کم دارم
من میخواهم باز هم با هم باشیم من بهش نگاه کنم و او به من لبخند بزند چند وقته که کار من تنها شده نگاه کردن و او تنها به من نگاه می کند لبخندها گم شده من گم شدهام و تو نیستی
از پس نگاهها نمی شه لبخند رو تشخیص داد خیلی سخته ولی
حس می کنم همین جاست روبروی من یا من شاید من دیوونه شدم
ولی باید صدایش کنم که بیا.... بیا....
این روزها سرما همه چیزو منجمد کرده دلهامون نگاههامون و حتی حرفهامون
همه چی یخ زده دوستی ها دوست داشتنها حتی اگه مثل آب زلال باشه این روزها یخ زده و تیز است
من دلتنگم" تنهام" تو را نمی بینم ولی می دونم که حتما هستی ولی
کجایی؟
دیری است در نماز تو افتاده ام به خاک
محراب عشق من کی آماده ی منی
حالا چه حسی رو منتقل می کنه نمی دونم هر چی هست یه جور یاد آوری اون تیکه های ناز و دوست داشتنی از خودمونه که گاهی یادومن می ره سیاه شده اند
گوش بدین:
......چقدر پشت پنجره ها
به هوای دیدن تو
بشینم تموم شب و بیدار
چقدر با خودم به دروغ
بگم که بر می گردی یه روز
بگم می رسم به شب دیدار.....
همه دوست داشتن ها همه بودنها و همه پنجره ها
این روزه اینجوریه دیگه رفاقت ها « با هر که دوست می شوم گویی آنقدر دوست بوده ام که وقت خیانت است»
دل من یه روز به دریا زد و رفت
پشت پا به رسم دنیا زد و رفت
پاشنه کفش فرار و ور کشید
آستین همت و بالا زد و رفت
یه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توی شیشه فردا زد و رفت
حیوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای هوا زد و رفت
فانوس رفاقت روشن نیست
نترس از هجوم حضورم
چیزی جز تنهایی با من نیست
وقتی تو نباشی من به من مشکوکم
به هر سایه به هر گل به هر ترانه مشکوکم
بی تو به خواب و رویا مشکوکم
مشکوکم به خواب خاکستر مشکوکم
یه حسی هست بین رفتن و ماندن تا حالا تجربه اش کردین؟ یه جور خوشحالی عجیب
یه جور نیروی درونی
من الان که دارم می نویسم اینجوری ام
و یکی که با من شریکه تو این حس و حتی سرما هم سردم نخواهد کرد...........
دو چشمم بر در
دو گوشم بر دل
سرم پر غوغا
دلم پر باور
پیاپی به جان خبر می آید
که هر آن کسی ز در می آید
تا کنارشون نشینی و باهاشون هم حرف نشی نمی فهمی
دم دستتن همین کنار گوش تو ولی سرشون به کار خودشونه
انقدر به کارشون اعتقاد دارند که اصلاْ وای نمیستن به پای دنیا و حرفش
و ما
خدا الهی بهمون یه چشم بینا بده یه دل عاشق و یه گوش مجنون
حتما پیداشون می کنیم
ما گم شده ایم بگردیم تا پیدا شیم
هر روز که بی تو می گذرد گویی قطعه ای یا تکه ای از من کم می شود
و تو هنوز نیستی
یادم می آید که تو بودی و آسمان با تکه های ابر بازیگوش
یادم می آید من و نو با هم اول بار چشمه را پیدا کردیم
زیر کبود آسمان با هم دل به مینای دشت سپردیم
حالا تو کجایی
من اینجا .... می دانم که می بینی ام میدانم که نوازشم میکنی
زمان همواره هنگام توست
همه جا تویی
نمی آیی؟
هرکاری می کنیم سنگینیم یه حس عجیب و غریب یه غم زیبا و روحانی
شده تا حالا بهش دقت کنین؟
ما آدمها جدن که عجیبیم همه چیو می خواهیم و یه قدم پیش نمی ذاریم
یادمون باشه یکی هست که روی همین زمین داره نگاهمون می کنه داره راه می ره و از همین هوا تنفس می کنه
یکی هست
کجاست منتظر تو
چه انتظار عجیبی
تو بین منتظران هم
عزیز من چه غریبی
عجیب تر که چه آسان
نبودنت شده عادت
چه کودکانه سپردیم
دل به بازی قسمت
چه بی خیال نشستیم
نه کوششی؟ نه وفایی؟
فقط نشستیم و گفتیم
خدا کند که بیایی...
