دارم فکر میکنم که یکی که خیلی دوست داشت بیشتر باهات حرف بزنه بعد از اینکه شنید که تو چه چیزهایی را راجع به او ازش توقع داری . باهات دیگه حرف نزد یعنی از تو بدش اومده؟
یا اینکه واقعا نیاز داره که سکوت کنه تا بتونه با خودش کنار بیاد...
بین من و یکی از عزیزانم این اتفاق افتاده. اصرار داشت من حرف بزنم و منم خیلی حرف داشتم. مطمئنم که توهین نکردم اصلا تمام حسم را راجع به خودش و بعضی کارهاش گفتم
حالا دو روزه رفته تو سکوت........خاموش خامش
مي دونم داره به خيلي از موضوعات فكر مي كنه اما من از اينكه آخرش به چي ختم مي شه ترس برم مي داره
نمي خوام حتي اگه خواست ديگه نبيندم اين با يك تصوير بد همراه بشه
تمام سعي ام را كردم
پي نوشت:نمي دونم به اينجا چه ربطي داره اين حرفها......
تقدیم به م.ابوذری
دل عاشقی دارم ای عشق
دل روشنی دارم ای عشق
صدایم کن از هرجا می توانی
صدا کن مرا از صدفهای سرشار باران
صدا کن مرا از گلو گاه سبز شکفتن
صدایم کن از خلوت خاطرات پرستو
بگو پشت پرواز مرغان عاشق چه رازی است
بگو با کدامین نفس می توان تا کبوتر سفر کرد
بگو با کدامین افق می توان تا شقایق خطر کرد
دل عاشقی دارم ای عشق
دل روشنی دارم ای عشق
صدایم کن از هرگجا می توانی
امروز دوباره پنجشنبه است. پنجشنبه با ابر و باران. از دیروز تا امروز چه ها که نگذشته . می دونم که می توانم بپرم اما بالهام انگار گم شده. وقتی کسی هم که فکر می کنی با تو همسفر پریدن است می گوید که حسش نسبت به پرواز کم شده یه کم سرخورده می شی. دلم گرفته. می خواهم به خوابی عمیق فرو برم. دوست ندارم کسی برام سر تایید تکون بده یا بگه هییییییی میدونم چی می گی چون نمی دونه که اگه می دونست پریده بود و الان اینجا نبود
یاد جاناتان افتادم مرغ دریایی عاشق.... دیگه چی باید گفت. سر این چند راه حیرت چه جوری باید به پرواز فکر کرد؟
ثانیه به ثانیه اش رو همه حرفها اتفاقات و دیالوگ هاش. می خواهم همه لحظه هاش صد بار تو سرم خراب بشه و یادم نره که چی شد...
امروز رسیدم به یه شروع تازه... اصلا دنیا دست به یکی کرده با همه اهلش که بگه چیزی به اسم رفاقت و دوستی نداریم
گنگ و بی معنی است این حرف ها....
یادم باشد
یادم باشد
یادم باشد
یادم....


